تبليغاتX
آنچه می گذرد
- یک فنجان آزادی لطفاْ.

- طول می کشد. قیمتش هم می شود ۱۹۱۰ درهم. می خواهید؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 16:39 توسط مانی |

اخیراً نامۀ الکترونیکی ای به صندوق های پستی بسیاری رسیده تا همگان از افاضات جدید آقای ابراهیم نبوی دربارۀ انتخابات بهره مند گردند. ایشان پا را از گلیم مبارک درازتر کرده اند و این بار مخاطبشان کسانی هستند که رأی نداده اند و نمی خواهند رأی بدهند.

تنها از نگاه یک شهروند ایرانی که حق رأی دادن یا ندادن دارم، می خواهم پاسخ ایشان را بدهم. بنابراین مخاطب قرارشان می دهم. (توضیح: این مقاله «به جنیفر لوپز رأی بدهید» نام دارد. اگر هنوز آن را نخوانده اید، از این لینک می توانید دانلودش کنید.)

و اما پاسخ:

آقای نبوی، ظاهراً شما همانگونه که استعداد طناز بودن دارید، استعداد نفرت انگیز بودن نیز دارید. آقای شوخ طناز، مردم، سیاستمداران با مزه ای که شما دستشان می اندازید، نیستند. اگر شما حلقتان را پاره کرده اید، و کسی به حرفتان گوش نداده، بهتر است به حرف خود شک کنید. مردمی که رأی ندادند، به سفارش شما این کار را نکردند که به جر خوردن شما از نظرشان برگردند. گلو که سهل است آقای نبوی، جای دیگرتان را هم پاره می کردید، همین آش بود و همین کاسه. مسئول پارگی شما، دیگران نیستند، آقای طناز عقل کل!

شکری هم اگر خورده شده، کسی خورده که در خیابان های آمریکا و اروپا صاف صاف می گردد و طنازی می کند، وقتش هم که شد، می آید در وبلاگی، شبکه ای، جایی اعتراضش را می کند، بعداً هم نسخه می پیچد برای همگان. حالا اعتراض گاهی به سیاستمدار است، گاهی به مردم. چه فرقی می کند؟ شما اعتراضش را بکنید، در یادها می مانید. باقی اش را چه کار دارید؟ جخد کمی هم لودگی چاشنی اعتراضتان می کنید. ملت، ملت فراموش کاری است. یادش نخواهد ماند چه گفته اید. تا جایی که یادم است، از دور و بری هایم – که تعدادشان نیز کم نیست – هرکس می خواست رأی بدهد، در هر دو دوره شرکت کرد، هرکس هم که در دور اول رأی نداد، سر تصمیم خود ایستاد. پس شکر را شما نوش جان می کنید که انتظار دارید با کنترل از راه دور، که احتمالاً دیگر بهش می گویید ریموت کنترل، نظرات خودتان را پیاده کنید. شکر نوش جان می کنید، آن هم زیادی، یا به قول نوذر آزادی، از نوع مفتش! ما اگر هم شکری خورده ایم، هزینه اش را داده ایم.

فرقی هم که می فرمایید در چشممان رفت، از دور دوم همان آقای قبلی به چشممان رفت. شما اگر تازه درد این فرق به چشم رفتن را چشیده اید، نوش جانتان! مطمئن باشید فرق آدمی مثل احمدی نژاد بهتر از فرق فراری ای مثل شماست که ول کن معامله های زیادی نیستید. پس از این به بعد چشمتان را ببندید، که فرق های بیشتری به چشمتان نرود، یا دست کم اعصابتان را تقویت کنید که درد فرق به چشم رفتن را زودتر متوجه شوید.

و اما از آدم هایی گفته اید که تحریم می کنند. شما که آقای محترم، فرار کرده اید، همه چیز را از دم تحریم کرده اید که. ژست چه چیز را می گیرید؟ شما که گفتار و کردارتان می گوید در این اوضاع جایی ندارید، مگر کاری به جز تحریم کرده اید؟ آن ها که رأی نمی دهند، نهایتاً همان روز از خانه بیرون نمی آیند آقای نبوی. روزهای دیگر، سر کار، در بازار، در خیابان، هنگام گردش، و همواره در حال تعامل با اوضاعند. از مملکت نرفته اند که نخواهند ذره ای از این اوضاع را تجربه کنند و بالکل خلاص باشند.

آقای نبوی طناز، کسی ادعای مبارزه نکرده، اما ادعای نسخه تجویز کردن نیز ندارد. خدای شما اگر نمی داند که این مبارزه نه بر سر حکومت، که بر سر زندگی است، خدای ما می داند؛ مبارزه ای که شما درش وا دادید. البته بسیاری از جوانان و غیر جوانان از گود خارج شده اند و به دیار غربت کوچ کرده اند، - قصد توهین به هیچ یک از ایشان را ندارم. شاید اگر از من هم بربیاید، فلنگ را ببندم - اما ایشان دست کم ادعای نسخه پیچیدن ندارند.

اگر کسی به لواسان رفته، هزینه اش را داده. از گرفتن و بردن و بستن هراس داشته، اما رفته که بزند و برقصد. مبارزه نکرده، اما دست کم در همین شرایط با جرئت به علائق خود پرداخته. جرئت  و شجاعت واقعی این است آقای نبوی، نه در آزادی نشستن و برنامه اجرا کردن در وی او ای و وبلاگ نویسی و استند شو اجرا کردن و چند وقت یک بار رأی دادن. راست می گویید، بیایید رأیتان را در یکی از صندوق های وطنی بیندازید. چطور است که می توانید جایی بروید که دولتی که ازش گریخته اید، نماینده دارد، اما در وطن جایی ندارید؟

آقای طناز، کسانی را که پیه زدن و رقصیدن و توبیخ شدن را به تن مالیده اند، مسخره نکنید. شما نه هدایتید، نه کسروی، نه هیچ کس دیگر که آن قدر قدرتمند باشد که از تمام جامعۀ خود انتقاد کند. مراقب باشید که نظرتان تبدیل به توهین نشود، آقای طناز!

بهتر است به جای این ها، تشریفتان را بیاورید در وطنتان، و بروید در خیابان ها و دانشگاه ها و از مردم بپرسید، چه کسی از رأی ندادنی که منجر به بالا آمدن احمدی نژاد شد، پشیمان است، بعد بگویید: همه با هم بیسج می شوند و ... احتمالاً شما نیز از آن دسته اید که می گویید، رأی ندادن، یعنی رأی دادن به احمدی نژاد که اگر کمی در وبلاگ ها یا فیس بوک بچرخید، پاسختان را دریافت خواهید کرد.

آقای طناز، به هر شرایط و به هر کسی خندیدن اگر کار هر روز ماست، کار هر ساعت شماست. این لودگی است؟ اگر لودگی است که شما سردستۀ لوده هایید وقتی با طنازی می گویید، دلتان نمی آید احمدی نژاد نباشد، چون برایتان سوژه جور می کند. اگر هم طنز است، پس دیگران هم طنزپردازند. برای رأی دادن که رفتید، یادتان باشد بگویید که سند طنزپردازی را به نامتان کنند، آقای طناز!

برای ما مهم ترین چیز آگاهی است. اگر احمدی نژاد مرد میدان نبود که آگاهی به ارمغان بیاورد یا برنامه ریزی کند، کروبی و موسوی شما نیز آگاهی بیار نیستند. معینتان هم نبود. ما فعلاً در این خانه نشسته ایم و مشکلات لولۀ ترکیده اش و سیم پیچی پوسیده اش و فاضلاب بالا آمده اش به ما مرتبط است. جخد، بخشی از این فاضلاب را شما پس دادید و زدید به چاک، نه؟! شما لطفاْ از یک حق رأی خودتان استفاده کنید، آقای مبارز تبعید شده!!! ما هم به حق خودمان کار داریم و بس.

به قول معروف هم، نون و پنیر، قالی حصیر، کماج شیر، نوکر پیر، دوماد دلیر، باسن و صدا و جمال و جاهای دیگر لوپز و کیدمن و هرچه زیبارو در دنیاست، ارزونیتون، شرف نمی دیم بهتون.

+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 15:47 توسط مانی |

صبح که ساعت زنگ می زند، با نیرو از خواب بیدار می شوم.خوبرویان جایشان خالی، خوب خوابیدم. ممیزی در تهران است، پس خیلی زود هم برنخاسته ام. آبی بر صورت، منوی پر و خالی یخچال و تلفن به تاکسی سرویس! مطابق معمول، دو سه دقیقه ای باید دم در منتظر باشد.
و مرد با نیروی دو چندانِ روزهای پیشین، پیراهنی تمیز به رنگ نارنجی به تن می کند - باید شاد بودنش را نشان دهد دیگر. کت و شلوار را هم که آویزان کمد کرده بوده، پس ملالی نیست جز زدن به خیابان، البته پس از اینکه کفش را به پا کرد. به کمک پاشنه کش این مهم نیز انجام می پذیرد و مرد راه می افتد به سوی سازمان.
با یکی از همکاران دوست ممیزی می کنیم، پس این هم مزید بر علتِ شاد بودن - امروز کلی خواهیم خندید. باز هم کمی دیر می رسم و باز هم همکار گرامی منتظرم است. می رویم بالا. به دلایلی از هم جدا نمی شویم و بر خلاف معمول در یک گروه ممیزی می کنیم. و خب، چون علیرضا سرگروه است، توپ را می اندازم در زمین او. ساعت از ده و نیم گذشته. می رویم واحد دیگری را ممیزی کنیم. علیرضا که خسته شده، به شوخی و جدی این یکی واحد را به من می سپارد. بر صندلی می نشینم و سر پایین می اندازم که تخته شاسی را آماده کنم تا چک لیست ها را -
باور نمی کنم. آن قدر فاجعه آمیز است که باورم نمی شود. سرم را بالا می گیرم. نفسم به شماره افتاده. دوباره پایین را نگاه می کنم. نه. درست دیده ام. لحظه های زیادی طول نمی کشد که خیره می مانم. و هرچه نگاه می کنم، همان رنگ آبی و سفید ثانیه ای پیشتر را می بینم. کفش کتانی سفید و آبیِ رنگ و رو رفته و پاره که برای دم پا از آن استفاده می کنم، با لبخندی از ته دل نگاهم می کند. انگار سگی است که پس از مدت ها برای گردش اجازه بیرون آمدن گرفته. با تمام وجود سپاس گذار است که آورده امش مهمانی. تازه از این مدل های جدید هم دارد که کف شکلاتی کفش از ته آن تا بالا ادامه یافته. یعنی سر جمع می کند سه رنگ آبی و سفید و شکلاتی، مندرس و رنگ و رو رفته.
کفش بیچاره، سه سال پیش که تشریفش را از خارج آورد، سالم بود. جخد، همان زمان هم برای با کت و شلوار پوشیدن...
پر
یدن رنگ را از چهره ام حس می کنم. قلبم به کنار روده ام می رسد. یخ زده ام. نمی توانم فکر کنم. به گوشم همه جا ساکت می شود. من می مانم و تصور نمای دهشتناک خودم: کت و شلوار مشکی رنگ پیر کاردین با یک جفت کتانی پارۀ خوش رنگ! زیر صندلی بهشت دنیاست. زانوهایم را تا جایی که می توانم خم می کنم که کفش زیر صندلی برود. ولی تازه میان روز است و هنوز واحدها مانده که ممیزی را تمام کنیم...
---
برای قدیمی که تعریف می کنم، می گوید: «خوب شد QC مورد نظرو ممیزی نمی کردی.»

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 22:38 توسط مانی |

ساعت از نیمه های شب هم گذشته. احتمالاْ خوابیده ای. خوابیده ای، و خبر نداری که مردی، این گوشه این خاک، بر خلاف انتظار پروازهای پیشین، انتظار دیدار روز بعد را می کشد در آن گوشه خاک. انتظار تعجیل پرواز را. و بی شک تصور در بر کشیدنت، حتی اگر تصوری بیش نباشد و تصوری بیش نماند، هر پای پرواز را خواستنی تر می سازد. و دقایق سرک کشیدن را در کارت، به بهانه ممیزی، پرپیمانه تر. پس، صبح، به امید دیدار. به امید دیدارت.
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 0:52 توسط مانی |

ما ملت باغیرتی هستیم:
تابستان هر سال برای کشتگان کوی دانشگاه سینه جر می دهیم،
پاییز هر سال برای کشتگان قتل های زنجیره ای خود را شقه شقه می کنیم،
و نوروز هر سال یکی از فیلم های آقای ده نمکی را به فروش میلیاردی می رسانیم.
ما واقعاْ باغیرتیم.

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 1:33 توسط مانی |

خنده دار نیست؟ یکدیگر را دوست داریم، اما چهل سال از هم جوان تریم. چهل سال خورشیدی. چهل سال قمری. چهل سال نوری. چهل سال تاریکی. ولی من تو را بیشتر دوست می دارم. و تو چهل سال بعد که به سن من برسی، معنی جوان تر بودن را خواهی دانست. و با این عشق جوانی ها خواهی کرد. و باید جوان تر شوی تا شاید اندازه ای که تو مرا دوست داری، دوست ترت بدارم. و جوان، تا چهل سال دیگر که من بالغ شده باشم.
+ نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 23:43 توسط مانی |

شب است یا گیسوی تو که این گونه بر سرم آوار شده؟
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 19:37 توسط مانی |

نمی دانم اشتباه از من بود یا شب. ته مانده خاطره نگاهت، شب چشمانم را پر کرده بود. نمی دانم سپیدِ صفحه نورانی بود، یا مدادِ سبز، نه به اندازه طولانی. مست بودم و صفحه سپید را به رنگ ذوق دیدارت پر از نور می پنداشتم. نمی دانم چه شد. در خود نبودم. در تو بودم و جاده را برای با تو بودن به تمامی سبز کشیدم. برای با تو بودن و با تو رفتن؛ آن قدر سبز که تا ته دفتر، سبزی همراهمان باشد. کنار جاده هم پر از سبزه و درخت. تابستان اگر می شد، خب باید سایه گاهی می گذاشتم برایت. (برای من که دستانت پر حجم ترینِ سایه ها بود و بس بود.) شاید نور چشمانم را می زد یا شب برای پرت کردن حواس چشمانم کافی بود. هرچه بود، لحظه ای بود. لحظه ای تنها که دیدم من مانده ام و جاده نیمه تمام و مداد سبزی به آخر رسیده. زیبا بود جاده. سبز و پر سایه، اما نه به اندازه طولانی. نه به اندازه برای با هم بودن.
حالا منم و یک جعبه مداد رنگی بدون رنگ سبز؛ نیمی از صفحه هم مانده سپید. نیمی از من هم سیاه.

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 23:26 توسط مانی |

من که از هر هنرم یه انگشت می ریزه. یکیش هم اینه که برم سفر. آخه نیست سفر کم می رم، دیدم یه ذره فاصله رو هم زیاد کنم، بهتره. البته بحثی نیست که این هم بهتره، اون هم بهتره. پس تا شونزده فروردین نخواهم نوشت. می دونم که سختتونه و خیلی خلاء احساس خواهید کرد، اما به من هم حق بدین که گاهی برای خودم وقت بذارم. پس باهاتون خداحافظی می کنم و شما رو به سال نو می سپارم. سال نوتون مبارک و نوروز خوش.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 1:37 توسط مانی |

نگاه می کنم. مسئول فروش به خود می گیرد. به خود می گیرد و پشت چشمی نازک می کند. آن چنان که گوشه نگاهم به عشوه اش گیر می کند. فقط گیر می کند. حتی کمی هم مسیر نگاهم را بر نمی گرداند. لبخندی به خیال خود آرام، تحویل خیالش می دهد. از کُنجی که نگاه رانده ام، خنده اش پیداست و من می بینم. مقنعه صاف می کند. تکانی هم می خورد که ته مانده نگاهم را هم به زور به طرف خود کشاند. نگاهم همچنان بر راه می ماند. سرخوش از درگیر کردن نگاهم به تلاشش آفرینی می گوید. و من همچنان نگاه می کنم مشتری را که بی هوا زیباست.
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 0:23 توسط مانی |